فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود ،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید:شمادارید چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:شما خا چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان باعجله گفت:اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیارکمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم پگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:بسیار ساده، فقط کا فیست بگویند:خدایا شکر
نظرات () کفش های طلایی
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه کوچک پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند.
پسرک لباس مندرسی بر تن داشت کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد.لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی بک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قیمت کفش را گفت : 6 دلار.
پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گف : فکر می کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش....
دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : نه ! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟
پسرک جواب داد : گریه نکن شاید فردا بتوانم پول کفشها را در بیاورم.
من که شاهد ماجرا بودم به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : متشکرم خانم...متشکرم خانم
به طرفش خم شدم و پرسیدم : منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو لهشت با چی راه بره ؟
پسرک جواب داد : مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکن قبل از عید کریسمس به بهش بره!
دخترک ادامه داد : معلم دینی ما گفته که رنگ خیابونهای بهشت طلایی است به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلایی تو خیابونهای بهشت قدم بزنه خوشگل نمی شه؟
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم گفتم : چرا عزیزم حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ می شه!
نظرات () ای کاش این کار رو کرده بودم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
نظرات () سنگتراش
روزی،سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد،از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل فباغ و نوکران بازرگان را دید وبه حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگانان چقدر قدرتمند است!و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه،او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد .تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است.تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد،او دید که از همه قدرتمندتر است. اودید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .مرد با خودش فکر کرد:کاش من هم یک حاکم بودم،آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه،تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.درحالی که روی تخت روانی نشسته بود،مردم همه به او تعظیم می کردند .احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
و آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و باتمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است،و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد.این بار ارزو کرد که باد شود و تبدیل به بد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید،دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ،صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود،ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که باپتکش و قلم به جان او افتاده است!
نظرات ()
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود . جلو دوید و گفت : مامان مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با مازیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام مازیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت. تامی روی دیوار با مازیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم !
مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!
نظرات () جعبه خالی
در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی می کردند . پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می آمد.
دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا این هدیه من است.
پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و ان را باز کرد.
داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریا زد : مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری ؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت : بابا جان من پول نداشم وی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.
چهره پدر از شرمندگی سرخ شد دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.
نظرات () در خلال یک نبرد بزرگ،فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت.فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دو دل بودن.
فرمانده سربازان را جمع کرد ،سکه ای از جیب خود در آورد،رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم،اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم.
بعد سکه را بالا پرتاب کرد .سربازان همه با دقت نگاه کردند تا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود .
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد،معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان شما واقعاً می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟
فرمانده با خونسردی گفت:بله و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود!
نظرات ()